نامه یک شهید از عملیات کربلای4
آن کس که مرا طلب کند مییابد، آن کس که مرا یافت میشناسد، آن کس که دوستم داشت به من عشق میورزد، آن کس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق میورزم، آن کس که به او عشق ورزیدم کشتهام میشود و آن کس که کشتهام شود خونبهایش بر من واجب است و آن کس که خونبهایش بر من واجب است پس من خودم خونبهایش هستم.

ضمن تبریک ولادت با سعادت حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان بر آن شدیم تا نگاهی به زندگی کوتاه یک جوان از دوران دفاع مقدس داشته باشیم تا برایمان تکرار شود این آیه از قرآن کریم که : کسانی که برای ما مجاهدت میکنند آنان را به راههایمان هدایت میکنیم؛ و این را بدانیم که تا بر روی خواستههای دلمان پا نگذاریم در عالم هستی به جایی نخواهیم رسید و هیچ دری از ملکوت بر روی ما گشوده نخواهد شد. مبارزه با نفس کار سختی نیست، تنها به اراده و طلب توفیق از خداوند نیاز دارد. داستانهای زیادی در احوال عارفان و پیامبران در مبارزه با شهوت در کتب مختلف آمده است که شاید بعضی آن را مربوط به گذشته بدانند و یا بگویند فلانی پیامبر بود و یا فلانی در خانواده علم و دین رشد یافت و هزاران اما و اگر دیگر.
و از آنجایی که جهاد اکبر اگر در جوانی صورت بگیرد برای انسان ملکه میشود و انشاء الله به سوی زندگی سعادتمندانه رهنمونمان خواهد کرد، این نامه های زیبا از یک شهید دوران دفاع مقدس که برای در خواست کمک به مجله زن روز نوشته بود را تقدیم به جوانان این مرز و بوم مینمایم :
روحش شاد و یادش گرامی.
به نام خداوند بخشنده و مهربان.
سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو میکنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و مؤید و سلامت باشید ...
اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است. جریان را برایتان بازگو میکنم:
من پسری 17 ساله هستم و در خانوادهای مرفه و ثروتمند، زندگی میکنم. اما چه ثروتی که میخواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری میکنند. تازه وقتی هم به خانه میآیند از بس خسته و کوفته هستند که زود میروند و میخوابند. اصلاً در طول روز یکبار از خود سوال نمیکنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار میکند؟ با چه کسی رفت و آمد میکند؟
اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بیتوجهیها عادت کردهام و از اینکه آنها اصلاً به من کاری ندارند که کجا میروم و چه میپوشم و یا کجا میگردم تعجب نمیکنم بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خالهام را که در خانوادهای متوسط زندگی میکند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند. (البته لازم به تذکر است که دختر خالهام هم سن خود من است). بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمیکرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پستتر است. تنها کارهای دختر خالهام را در یک جمله خلاصه میکنم: «درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره».
یک هفته بعد از اینکه برای شما نامهای نوشتم و گفتم خواهر خواندهام من را ترغیب به گناه کبیره زنا میکند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: « امین، برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن»
میدانم که حتماً منظور من را فهمیدهاید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر میبرند یعنی از 6 صبح تا 11 شب، من هم از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خالهام در خانه تنها هستم؛ و همانطور که گفتم دختر خالهام یک لحظه من را تنها نمیگذارد، دائماً در سرم فکر گناه را میاندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه میکند. البته من پسری نیستم که تسلیم حرفهای او شوم، همیشه سعی میکنم از او خودم را دور کنم ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر میشود و او را درون قعر جهنم پرتاب میکند و برای همین است که من از او احتراز میکنم ولی او دست از سر من برنمیدارد.
تو را به خدا کمکم کنید. چه طور جواب این حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فکر میکنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس دوباره به آسمان برگردد. خواهران عزیز کمکم کنید. من چه طور میتوانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او میگویم دست از سرم بردار، گوشش بدهکار نیست. هر چه به او میگویم، شخصیت زن این نیست که تو داری انجام میدهی، اصلاً گوش نمیکند. میترسم آخر و عاقبت کاری دست من بدهد. دوست ندارم که تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقتها من را تهدید هم میکند. البته فکر میکنم همه این بدبختیها به خاطر این است که من یک مقداری زیبا هستم. فکر میکنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتماً این مشکل سرم نمیآمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست میکنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانوادهای فقیر زندگی میکردم و زشتترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمیافتادم که نمیگذارد من تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا که من تسلیم خواهشهای او نشدهام ولی میترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. خواهران خوبم کمکم کنید، نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چه طور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم این همه آزار ندهد؟ چه طور او را مانند یک دختر مسلمان بکنم و چه طور میتوانم طرز فکر و رفتار و عقیدهاش را تغییر دهم؟ ضمناً فکر نمیکنم که در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایدهای داشته باشد چون آنها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند، تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکسالعملی نشان نمیدهند، چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه، دست کمی از رفتار دختر خالهام در خانه ندارد. امیدوارم که هر چه زودتر من را کمک کنید. خواهران گرامی جواب نامهام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلاً تشکر و سپاسگذاری میکنم.
با تشکر مجدد برادرتان امین . . . 30/9/65 30/3 بعد از ظهر
بسمه تعالی
مجله محترم زن روز:
با سلام، برادر امین... در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیدهاند
پاسخ مجله زن روز به این جوان روشن ضمیر متن زیر بود:
برادر گرامی
سلام علیکم
حتماً موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانوادهتان میتواند برای شما مؤثر باشد.
موفق باشید.
اما نامه مجله زن روز وقتی ارسال شد که روح ملکوتی امین به عالم بالا پرواز کرده بود و مدیر دبیرستانی که امین در آن تحصیل میکرد در پاسخ مجله زن روز نوشت:
بسمه تعالی
مجله محترم زن روز:
با سلام، برادر امین . . . . در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیدهاند. نامه شهید ضمیمه میشود.
با تشکر رئیس دبیرستان شهید . . . . 16/10/65
و این هم آخرین نامه این مجاهد فی سبیلالله در صحنههای جهاد اکبر و جهاد اصغر
بسم رب الشهداء و الصدیقین تاریخ : 1/10/65
خدمت خواهران عزیز و گرامیام در مجله زن روز:
سلام، سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما میفرستم. مدتهاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکردهام. البته مطمئن هستم که شما نامهام را جواب خواهید داد ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم که دیگر در این دنیای فانی نباشم. حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامهای نوشتم و گفتم خواهر خواندهام من را ترغیب به گناه کبیره زنا میکند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: «امین، برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن».
من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نورعلیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان میدهم تا اگر خوشبختانه من شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد، این را برایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.
البته من نمیدانم حالا که نامه من را مطالعه میکنید، اصلاً یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشتهام یا اینکه کثرت نامههای رسیده به شما، موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است. به هر شکل همانطور که در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خواندهام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید، فکر کرد من هم زود تسلیم میشوم ولی او کور خوانده است. من مدتها با شیطان مبارزه کردهام و خودم را از آلودگی حفظ کردهام. ولی فکر میکنید که من تا کی میتوانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم و برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطانی که در جلوی پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم.
من میروم اما بگذار این دختر فاسد بماند، من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیرهای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت میکنم.
من میروم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن میکنند بمانند و به افکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.
من تا حالا به جبهه نرفتهام و نمیدانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مسخ کننده شهادت به ما هم بنوشاند. این تنها آرزوی من است.
پدر و مادرم هیچوقت برای من پدر و مادرهای درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمههای شب در حال کار در بیمارستانها و یا مطب خصوصی و یا در مجلسهای فساد انگیزی بودند که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشتهام. هیچوقت من محبت واقعی پدر و مادر را احساس نکردم چون اصلاً آنها را درست و حسابی ندیدهام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند. با این همه همانطور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خواندهام من را به آن تشویق میکرد، آلوده نشدم.
قلبم با شنیدن کلمه شهادت، تند تر میزند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله میکشد.
ضمناً از طرف من خواهش میکنم که به روان شناس مجله بگویید ...
ادامه مطلب...
در این دیدار که در آستانه سوم شعبان سالروز میلاد بزرگ پاسدار اسلام حضرت سیدالشهدا علیه السلام و روز پاسدار برگزار شد، حضرت آیت الله خامنه ای با تبریک اعیاد شعبانیه بویژه سوم شعبان، نامگذاری سالروز میلاد حضرت امام حسین علیه السلام به عنوان روز پاسدار را ابتکاری پرمغز و جهت دِه خواندند و افزودند: معنای واقعی پاسداری از اسلام با همه ابعاد آن، در دوران ده ساله امامت حضرت اباعبدالله علیه السلام تحقق پیدا کرد، بنابراین بازخوانی رفتار و حرکات آن حضرت در دوران امامت، ترسیم کننده مبانی و شاخص های واقعی پاسداری است.
رهبر انقلاب اسلامی در تبیین دوران ده ساله امامت حضرت سیدالشهدا علیه السلام، به سرفصل های مهم حرکت ایشان از جمله انذار، تحرک تبلیغاتی، بیدار و حساس کردن خواص، ایستادگی با جان و مجاهدت در مقابل حرکت انحرافی فوق العاده خطرناک آن زمان، و عمل براساس دستورات اسلام، اشاره و خاطرنشان کردند: حرکت و ایثار امام حسین علیه السلام و ابعاد گسترده آن بویژه فجایعی که برای خاندان آن حضرت پیش آمد، موجب ماندگاری این حرکت در تاریخ و حفظ اسلام و ارزشها شد.
حضرت آیت الله خامنه ای یکی از ابعاد سخت حرکت حضرت سیدالشهدا علیه السلام را صبر ایشان در مقابل تردید افکنی های خواص و صاحب نامان آن دوران ارزیابی کردند و افزودند: سخت ترین صبر امام حسین علیه السلام ایستادگی در برابر سخنان به ظاهر مصلحت اندیشانه و وسوسه های افراد صاحب نفوذ و تأثیرگذاری بود که با توجیهات به ظاهر شرعی، امام را از گام گذاشتن در این مسیر منع می کردند اما حضرت اباعبدالله علیه السلام با صبر بر این تردید افکنی ها و با عزم و اراده، وارد میدان شدند و جریان اسلام را از انحرافی بزرگ نجات دادند.
ایشان پس از تبیین معنای واقعی پاسداری در چارچوب حرکت امام حسین (ع)، افزودند: نامگذاری سوم شعبان به عنوان روز پاسدار، بدین معنا است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می خواهد همواره در راه حضرت سیدالشهداء حرکت کند و بررسی منصفانه عملکرد سپاه از ابتدای پیروزی انقلاب تاکنون نیز نشان می دهد سپاه پاسداران حقاً و انصافاً در این راه قدم برداشته و ایستادگی کرده است.
رهبر انقلاب اسلامی لازمه ادامه حرکت رو به رشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با توجه به ویژگیها و شاخص های ترسیم شده برای پاسداری را، ارتقای توانایی، کیفیت و هوشمندی سپاه در همه ابعاد دانستند و خاطرنشان کردند: اگر نسل گذشته سپاه در شرایط و انگیزه های قوی اوائل انقلاب و دوران دفاع مقدس رشد و تکامل پیدا کرد، نسل جوان و جدید سپاه نیز باید از لحاظ معرفت، آگاهی، بصیرت، فداکاری، انجام درست کار و انجام به هنگام وظیفه، به مراتب بالاتر و مستحکم تر باشد زیرا امروز اگرچه جنگ نظامی وجود ندارد ولی جنگی ظریفتر و البته خطرناک تر در جریان است.
رهبر انقلاب اسلامی سپس به تشریح معنای واقعی هویت پاسداری سپاه پرداختند و افزودند: نباید از مفهوم «پاسداری از انقلاب» معنایی محافظه کارانه و حفظ وضع موجود انقلاب برداشت شود.
حضرت آیت الله خامنه ای با تأکید بر اینکه انقلاب در ذات خود یک حرکت پیش رونده و پرشتاب به سمت اهداف ترسیم شده است، خاطرنشان کردند: پاسداری از انقلاب به معنای حفظ حرکت پیش رونده و انقلابی نظام اسلامی است.
ایشان لازمه پاسداری سپاه از حرکت انقلابی و پیش رونده نظام اسلامی را دو حرکت درونی و بیرونی در سپاه پاسداران دانستند و افزودند: حرکت درونی که سپاه همواره به آن نیاز دارد دارای دو بُعد معنوی و مادی است که بعد معنوی آن، توجه ویژه به ارزشها و مشخص کردن شاخص های ارزشی پاسداری و سنجش و ارزیابی همه فرماندهان و بدنه سپاه براساس این شاخص ها، به منظور پیشرفت است.
رهبر انقلاب اسلامی درخصوص بُعد مادی حرکت درونی سپاه خاطرنشان کردند: کارهای تشکیلاتی، علمی، تحقیقاتی، و آموزش های نظامی اجزاء بُعد مادی حرکت درونی سپاه هستند که با قرار گرفتن در کنار بُعد معنوی، یک مجموعه زنده، پرنشاط، همیشه جوان و دارای حرکت رو به جلو بوجود خواهند آورد.
حضرت آیت الله خامنه ای تأکید کردند: چنین مجموعه ای به عنوان الگوی معنویت، بصیرت، پایبندی به اصول، فکر، تدبیر و حرکت در مسیر صحیح، می تواند تأثیرگذار در پیشبرد حرکت مجموعه انقلاب اسلامی باشد.
ایشان یکی از موارد لازم و بسیار مهم برای پاسداری از حرکت پیش رونده و رو به تحول نظام اسلامی را پرهیز از کارهای غیر مفید و مضر برای این حرکت دانستند و افزودند: یکی از این کارهای مضر، دامن زدن به اختلافات و مشتعل کردن فضای اختلاف و هو و جنجال است که باید همه دستگاهها و نهادهای نظام مراقب این موضوع باشند.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: باید هرچه ممکن است اختلاف نظرها و اختلاف سلیقه ها را کم کرد و در فضای بحث های اختلافی ندمید.
حضرت آیت الله خامنه ای با اظهار تأسف شدید از برخی بگومگوها و بحث های اختلافی در کشور افزودند: کسانی که به این بحث ها دامن می زنند، آیا خوشحالی دستگاههای تبلیغاتی بیگانه و تحلیل های آنها را نمی بینند. ابراز شادمانی دشمنان، نشان می دهد این موضوع یک نقطه ضعف است، بنابراین باید از ادامه آن جلوگیری کرد.
ایشان با تأکید بر لزوم تفکیک میان اختلاف نظر با ایستادگی یک جریان در مقابل نظام، خاطرنشان کردند: زمانی ممکن است، جریانی در مقابل انقلاب اسلامی بایستد، که در آن زمان قطعاً وظیفه همه، دفاع از انقلاب است، همانگونه که در حوادث سال 88 اتفاق افتاد.
رهبر انقلاب اسلامی در همین خصوص افزودند: اما زمانی موضوع، اختلاف نظر و سلیقه است و نه ایستادن در مقابل انقلاب. در چنین شرایطی، وظیفه همه، ندمیدن در اختلاف نظرها و در پیش گرفتن شیوه تبیین و روشنگری در مقابل برخی افکار غلط، با در نظر گرفتن همه جوانب آن است.
حضرت آیت الله خامنه ای خاطر نشان کردند: من با حرکت روشنگرانه، تبیین منطقی و مستدل در مقابل تفکر غلط مخالفتی ندارم اما نباید این تفکر غلط را نیز تابلو کرد تا همه از آن مطلع شوند.
ایشان تأکید کردند: هرگونه حرکت روشنگرانه باید به دور از هو و جنجال باشد زیرا جنجال، حرف منطقی را هم خراب می کند.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر لزوم حفظ بیش از پیش وحدت در جامعه افزودند: همه باید همچون صف واحد و دیواری نفوذناپذیر، در مقابل دشمن بایستند.
حضرت آیت الله خامنه ای مجموعه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به حفظ و تقویت امید، همت، تلاش و حرکت پیش روندگی توصیه کردند و افزودند: یکی از موارد ضروری در سپاه استمرار برنامه ریزی است.
رهبر انقلاب اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تحولات منطقه، آن را بی سابقه و فصل جدیدی در منطقه و دنیا خواندند و تأکید کردند: در این تحولات، توده های مردمی با گرایش های توحیدی و الهی به معنای واقعی کلمه در میدان هستند و فصل جدیدی در تاریخ منطقه و جهان ورق خورده است.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به هراس امریکا و صهیونیستها از الگو قرار گرفتن نظام اسلامی برای مردم منطقه افزودند: امریکا و رژیم صهیونیستی هر اندازه هم که در تبلیغات و رسانه های خود، این موضوع و گرایش های اسلامی مردم منطقه را انکار کنند، نمی توانند واقعیات موجود و حقیقی را تغییر دهند.
ایشان تأکید کردند: موج بعدی حرکتی که اکنون در منطقه آغاز شده است، در کشورهایی فراتر از منطقه خواهد بود و چنین رویدادی به وقوع خواهد پیوست.
در ابتدای این دیدار حجت الاسلام والمسلمین سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با تبریک اعیاد شعبانیه و روز پاسدار گزارشی از فعالیتهای حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه بویژه تعیین شاخص ها و معیارهای ارزشی پاسداران ارائه کرد و گفت: توسعه و تعمیق آموزش های عقیدتی و فراهم کردن زمینه شایسته گزینی، شایسته سنجی، شایسته پروری و شایسته گماری در سپاه از جمله برنامه های نمایندگی ولی فقیه است.
سردار سرلشگر جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز ...
ادامه مطلب...
آرزوی شهید بعد از شهادت
از امام صادق (ع) از پدرانشان نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری است تا آدمی در راه خدا کشته شود، هر گاه در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن، نیکی وجود ندارد

شهادت مرگی است که انسان با توجه به خطرات احتمالی یا ظنّی یا یقینی فقط به خاطر هدفی مقدس و انسانی و به تعبیر قرآن «فی سبیل الله» از آن استقبال کند. شهادت دو رکن دارد: یکی اینکه در راه خدا و «فی سبیل الله» باشد؛ هدف، مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فدای هدف نماید. دیگر اینکه آگاهانه صورت گرفته باشد. علامه شهید آیت الله مطهری.
در مقام شهدا و منزلت شهادت مطالب زیادی شنیدهایم. اکنون فرصتی دست داد تا با مروری بر آیات قرآن و روایات اهل بیت نگاهی گذرا و اجمالی به این قضیه داشته باشیم که شهید دارای چه امتیازاتی است :
حضرت سجاد فرمود: برای شهید هفت خصلت و امتیاز است:
1- اول قطره خونی که از بدنش جاری شود تمام گناهانش آمرزیده میشود.
2- همسران بهشتیاش سرش را به دامن میگیرند و غبار از چهرهاش پاک میکنند و به او میگوید: آفرین بر تو باد.
3- از لباسهای بهشتی میپوشد.
4- خزانه داران بهشت در استقبال او با عطرهای مینویی و بوهای خوش با یک دیگر مسابقه میگذارند تا از دست کدام، گلهای بهشتی را بگیرد.
5- منزل و مکانش را در بهشت مشاهده میکند.
6- به روان پاکش میگویند در هر جای بهشت که میخواهی استراحت کن.
7- به چهره عظمت حق تعالی نگاه میکند و آن برای پیامبر و شهیدان سبب آرامش و راحت است. (التهذیب ج 6 ص 121.)
بهشت شهید :
علاوه بر آن چه در روایت قبل درباره نعمتهای بهشتی ذکر شده است در حدیثی از امام رضا (ع) که از پدرانشان از رسول اکرم (ص) نقل فرمودهاند میخوانیم: «نخستین کسی که وارد بهشت میشود شهید است.»(مجموعهی ورام ج 2 ص 121.(
اما با همه این اوصاف بلند و نعمتهای عظیم، شهدا تنها کسانی هستند که دوست دارند از بهشت خارج شوند. دلیل این علاقه آنان را پیامبر اعظم (ص) اینگونه بیان فرمودهاند.
«کسی نیست که وارد بهشت شود و آرزو کند از آن بیرون رود، مگر شهید که به خاطر کرامتی که از جانب خداوند دیده است آرزو میکند (به دنیا) برگردد و دهها بار کشته شود.»(مستدرک ج 11 ص 13.)
«کسی نیست که وارد بهشت شود و آرزو کند از آن بیرون رود، مگر شهید که به خاطر کرامتی که از جانب خداوند دیده است آرزو میکند (به دنیا) برگردد و دهها بار کشته شود.»
نداشتن درد :
از رسول خدا صلی الله علیه و آ له نقل شده است: «شهید از درد قتل چیزی در نمییابد، مگر آنقدر که کسی از شما از نیشی احساس میکند.»
شاید دلیل این مسئله همان نکاتی است که در روایت اول آمد یعنی دیدن جایگاهش در بهشت و نگاه به چهره عظمت حق تعالی که باعث میشود شهید واله و شیدای آن دیدنیهای جذاب گردد و متوجه دردهای دنیایی نگردد. چنان که درباره آسیه همسر فرعون نقل شده است که هر چه شکنجه او را سختتر میکردند، او بیشتر میخندید و امام باقر (ع) دلیل این برخورد آسیه را این بیان فرمود که در هر شکنجه سختتری جایگاه آسیه را در بهشت به او نشان میدادند.
بالاترین نیکی :
از امام صادق (ع) از پدرانشان نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: «فوق کل ذی بِربِرٌ حتی یُقتل الرجل فی سبیل اللهِ فإذا قتل فی سبیل الله فلیس فوقه برٌ – بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری است تا آدمی در راه خدا کشته شود، هر گاه در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن، نیکی وجود ندارد» (الکافی ج 2 ص 348.)
قطره دوست داشتنی :
پیغمبر اکرم (ص) فرمود: «ما من قطرهی احبّ الی الله عزّ و جلّ من قطره دم فی سبیل الله – هیچ قطرهای نزد خدای تعالی محبوبتر از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.»
گرامیترین و شریفترین:
با توجه به فرمایشات ائمه معصومین در این بحث معلوم میشود که شهادت با فضیلتترین مرگهاست، ولی اهمیت موضوع باعث شده تا این ذوات مقدسه به شرافت و کرامت شهادت تصریح نمایند.
از امام صادق (ع) نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: «أشرف المَوتِ قَتلُ الشهادة - شهادت، با شرافتترین مرگ است.»(الأمالی للصدوق ص 487.).
و امیرالمؤمنین علیّ علیهالسلام فرمود: «ارزشمندترین مرگها شهادت است. سوگند به آن کس که جانم به دست اوست هزار ضربت شمشیر برای من آسانتر از مردن در بستر است.».
بخشش گناهان :
امام صادق (ع) فرمود: «شهادت در راه حق کفاره هر گناهی است مگر وام (حقالناس) که کفارهای ندارد جز این که بدهکار آن را ادا کند یا رفیقش از جانب او بپردازد یا طلبکار از آن گذشت کند».
نه تنها گناهان شهید بخشیده میشود، بلکه خداوند حتی گناهان او را بررسی نمیکند و در اصطلاح به روی او نمیآورد.
از ابو بصیر نقل شده که امام صادق (ع) فرمود: «مَن قُتلَ فی سبیل اللهَ لم یُعَرفهُ اللهُ شیئاً مِن سیئاتِه». هر که در راه خدا کشته شود خداوند او را از هیچ یک از گناهانش آگاه نمیگرداند.
و این که چرا از شهید سوالی نمیشود و بی حساب به بهشت میرود سوالی است که اصحاب پیامبر (ص) از ایشان پرسیدند و آن حضرت در پاسخ فرمود: «کفی بالبارقه فوق رأسه فتنة – شهید در زیر برق شمشیری که بالای سرش بود آزمایش خویش را انجام داد و پیشاپیش پاسخ همهی پرسشها را داد.».
امام صادق (ع) فرمود: «شهادت در راه حق کفاره هر گناهی است مگر وام (حقالناس) که کفارهای ندارد جز این که بدهکار آن را ادا کند یا رفیقش از جانب او بپردازد یا طلبکار از آن گذشت کند».
شفاعت شهید :
یکی از شرافتهایی که خداوند به شهدا عطا فرموده است اجازه شفاعت از گنهکاران است. امام صادق (ع) از پیامبر (ص) نقل فرموده است که: «روز قیامت سه دسته نزد خدا شفاعت میکنند و خدا شفاعت آنان را میپذیرد: پیامبران، دانشمندان و شهیدان.» و شهیدان در این بین اجازه شفاعت از هفتاد نفر را دارند.
قال رسول الله (ص) : «یشفع الشّهید فی سبعین من أهل بیته».
آرزوی شهادت :
مقام شهادت آن قدر عظیم ...
ادامه مطلب...
دعای سفره ی نان و پنیر
جانمان را به لبمان میرساند، تا اجازه میداد یک لقمه نان بخوریم. کلی باید قبل و بعد از غذا، دعا و استغاثه و توبه میکردیم. وقتی او شهردار بود، ذرهای هم کوتاه نمیآمد، باید دعا را تا آخر کامل میخواندیم، حتی اگر خیلی گرسنه بودیم ...

ترس در شب عملیات
به نسبتی که نیروها در منطقه عملیاتی سابقه حضور بیشتری داشتند، نیروی تازه وارد و به اصطلاح صفرکیلومتر را نصیحت میکردند و دلداری میدادند و اگر نیاز به تهور و بیباکی بود، طبیعتاً دست به تشجیعشان میزدند. البته با اشاره و کنایه و لطیفه.
شب قبل از عملیات، وقتی برای حرکت آماده میشدیم، یکی از برادران بسیجی جوانی را پیدا کرده بود و داشت او را توجیه میکرد:
«هیچ نترسیها! ببین هر اتفاقی بیفتد، از این سه حالت خارج نیست:
اگر شهید بشوی مستقیم پیش خدا میروی،
اگر اسیر بشوی به زیارت امام حسین(ع) میروی، و دیگر اینقدر در محرم و عاشورا مجبور نیستی به سینهات بزنی،
اگر هم زخمی بشوی، که نور علی نور است. آغوش مامان جان در انتظار توست، دیگر چه میخواهی؟»
آپاراتی مزدوران عراقی
شوخی جا و مکان نداشت. مشغول آموزش شیمیایی (ش.م.ر) بودیم. طرز استفاده از ماسک های محافظ را توضیح میدادند که دوست بسیجی ما گفت: «برادر فلاح! برای تعویض و اضافه کردن فیلتر چهکار کنیم؟»
یکی از بچههای حاضر جواب، بهش گفت: «هیچ میبری یه خورده اون طرف خاکریز، یه تعویض روغنی هست که تابلو زده: آپاراتی مزدوران عراقی»
یکی از بچههای حاضر جواب، بهش گفت: «هیچ میبری یه خورده اونطرف خاکریز، یه تعویض روغنی هست که تابلو زده: آپاراتی مزدوران عراقی»
دعای سفره نان و پنیر
جانمان را به لبمان میرساند، تا اجازه میداد یک لقمه نان بخوریم. کلی باید قبل و بعد از غذا، دعا و استغاثه و توبه میکردیم. وقتی او شهردار بود، ذرهای هم کوتاه نمیآمد، باید دعا را تا آخر کامل میخواندیم، حتی اگر خیلی گرسنه بودیم.
بچهها به شوخی میگفتند: «برادر حالا اگر غذا چلومرغ یا کلهپاچه بود، یک چیزی، اما نان و پنیر که دیگر دعای سفره ندارد!؟...»

رگبار با خمپاره
سال 1363 یکی از رزمندگان تازه به کردستان آمده بود و سابقهای در جنگ نداشت. در عین حال خیلی هم سر و ساده بود. به او گفته بودند با خمپارهی 60 ، گلوله بزن. او دو گلوله در خمپاره 60 انداخت!؟ تا این صحنه را دیدیم درازکش کردیم گلوله دوم بیرون افتاد، اولی شلیک شد و خوشبختانه گلولهای که بیرون افتاد منفجر نشد داد زدم سرش: «چرا این کار را کردی؟»
خیلی آرام گفت: «میخواستم رگباری بزنم.»
به یکباره عصبانیتم به خنده تبدیل شد.
کاظم پول لازم
تلگراف صلواتی بود، توصیه میکردند ...
ادامه مطلب...
مادری که شهیدش را ازبوی پیراهن شناخت
یکی از خادمان شهدا روایت میکند: مادر شهید وارد سالن معراج شهدا شد، به پیکرهایی که جز تکهای استخوان از آنها باقی نمانده بود، نگاهی کرد و در برابر چشمان حیرتزده ما مستقیم به طرف پیکر فرزند شهیدش رفت و گفت «من یقین دارم که این پسرم است؛ من مادرم و بوی بچهام را احساس میکنم».

معراج شهدا در شهر هزار و یک رنگ ما نقطه اتصال زمین به آسمان است؛ معراج شهدا آخرین ایستگاه انتظار شهدایی است که خودشان سالها پیش مهمان خان رحمت و فیض الهی شده و همسفره سیدالشهدا (ع) هستند و پیکرهایشان را به عنوان عطیهای الهی برای این روزهای ما، روزهای غربت و روزمرگی به امانت گذاشتهاند.
هر روز در این سرا ولولهای است از عنایات و کرامات شهدا؛ کراماتی که با شنیدنشان جز یقین به زنده بودن شهدا نتیجه دیگری نخواهد داشت. مطلبی که در ادامه میآید، روایت «محمدرضا فیاضی» یکی از خادمان معراج از کرامت شهداست.
در سال 1371، سربازی که در معراج شهدا خدمت میکرد و اسمش «رنجبر» بود، با چشمهایی گریان آمد و گفت «شب گذشته در یک رؤیا، یکی از شهدای گمنام به من گفت «میخواهند مرا به عنوان شهید گمنام دفن کنند، اما وسایل و پلاکم همراهم است».
به آن سرباز جوان گفتم «در اینجا خیلیها خوابهای مختلف میبینند اما دلیل نمیشود که صحت داشته باشد؛ تو خستهای، الان باید استراحت کنی» آن سرباز رفت؛ صبح که آمد دوباره گفت «آن شهید دیشب به من گفت در کنار جنازهام یک بادگیر آبی رنگ دارم که دور آن را گِل، پوشانده است داخل جیب آن، پلاک هویت، جانماز، کارت پلاک و چشم مصنوعیام ـ شهید در عملیات خیبر در جزیره مجنون از ناحیه چشم مجروح شده بود و چشم او را تخلیه کرده و به جای آن چشم مصنوعی گذاشته بودند ـ وجود دارد» به آن جوان گفتم «برو سالن معراج شهدا اما اگر اشتباه کرده باشی باید بروی و شلمچه را شخم بزنی!».
سرباز وارد سالن معراج شهدا شد و پیکرها را یکی یکی بررسی کرد تا اینکه پیکر شهید مورد نظر را با نشانههایی که داده بود، یافت. پس از اطلاع دادن این جریان به مسئولان و پیگیری قضیه، توانستم خانواده شهید را پیدا کنم.
مادر وارد سالن معراج شهدا شد؛ به پیکرهایی که فقط تکههایی از استخوان از آن باقی مانده بود، نگریست و خود را به پیکر همان شهیدی که آن سرباز جوان نیز او را شناسایی کرده بود، رساند. به مادر شهید گفتم «شما از کجا مطمئن هستید که این فرزند شماست؟» ابروهایش را توی هم کرد و گفت «من مادرم و بوی بچهام را احساس میکنم»
با برادر شهید تماس گرفتم و به او گفتم «برادر شما جانباز ناحیه چشم بوده و در عملیات کربلای 5 در سال 1365 به شهادت رسیده و مفقود شده است؟» گفت «بله تمام نشانههایی که میگویید، درست است» به او گفتم «برای شناسایی به همراه مادر به معراج شهدا بیایید»؛ برادر شهید گفت «مادرم تازه قلبش را عمل کرده اگر این موضوع را به او بگویم هیجانزده میشود و ممکن است اتفاقی برایش بیفتد».
اما فردای آن روز دیدیم یکی از برادرها به همراه مادر شهید به معراج آمدند؛ بچهها به مادر چیزی نگفته بودند و مادر شهید با صلابتی که داشت، رو به من کرد و گفت «شهید گمنام در اینجا دارید؟» گفتم «بله تعدادی از شهدای تفحص شده در معراج هستند که گمناماند» مادر شهید مفقود گفت «میتوانم شهدا را ببینم؟» گفتم «بفرمایید».
مادر وارد سالن معراج شهدا شد؛ به پیکرهایی که فقط تکههایی از استخوان از آن باقی مانده بود، نگریست و خود را به پیکر همان شهیدی که آن سرباز جوان نیز او را شناسایی کرده بود، رساند.

مادر شهید رو به ما کرد و گفت «دیشب فرزندم به خوابم آمد و گفت من در معراج شهدا هستم و میخواهند مرا به عنوان شهید گمنام دفن کنند» به مادر شهید گفتم «شما از کجا مطمئن هستید که این فرزند شماست؟» ابروهایش را توی هم کرد و گفت «من مادرم و بوی بچهام را احساس میکنم».
برای اینکه از این موضوع یقین پیدا کنم و احساس مادری را در وی ببینم، به مادر شهید مفقود گفتم «اگر برای شما مقدور است لحظهای از سالن خارج شوید، اینجا کار داریم». مادر شهید از سالن بیرون رفت و در گوشهای نشست؛ در این فاصله پیکر مطهر شهید را جابجا کردم؛ بعد از مدتی به وی گفتم ...
ادامه مطلب...
خانه ای در قطعه24 بهشت زهرا(س)
اینجا آلونک «ننه علی» است
اینجا پُست و پارتی و پول، واژه هایی غریب و بی مصرف و از سکه افتاده است . اینجا آلونک « ننه علی» دروازه بهشت و سرپُل جاودانگی است .

شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست که در دوران ستم شاهی در هواپیمایی کشوری مشغول به خدمت بود، در حین حمل و پخش اعلامیه های امام خمینی(ره) در شهر اهواز شناسایی و توسط ساواک دستگیر و پس از تحمل شکنجه های بسیار به شهادت رسید و در قبرستان اهواز دفن شد.
این مادر بزرگوار پس از با خبر شدن از شهادت فرزندش عازم اهواز می شود و به مدت یک سال در کنار مزار تنها فرزند پسرش بیتوته می کند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اطلاع امام خمینی(ره) می رسانند که در اهواز مادری به مدت یکسال در کنار مزار فرزند در حال زندگی است در حالی که این مادر ساکن تهران است.
به دستور امام(ره) پیکر این شهید به تهران منتقل میشود و این مادر شهید از سال1357 تا 1378 در بهشت زهرا(س) بر روی مزار فرزندش خانه ای بنا و شبانه روز در آنجا زندگی میکند.
ننه علی در حال حاضر بهدلیل بیماری در منزل دخترش زندگی می کند و در اثر بیماری آلزایمر قدرت تکلم خود را از دست داده است.
اینجا گوشه ای از قطعه 24 شهدای گلزار بهشت زهرا (س) در شهر 424 هکتاری خیل لب فروبستگان تهران است . اینجا مأمن « ننه علی » (مادر شهید قربانعلی درخشانی مهماندوست) است که بیش از بیست و نه سال قدمت دارد . خیلی قدیمی نیست، اما بدون شک یکی از اماکن تاریخی فراموش شده نسلی است که دو جنگ (داخلی و خارجی ) را یا دیده و در آن حضور داشته یا اینکه برایش روایت کرده اند .
اینجا خانه و زندگی « ننه علی » با همه سادگی اش، قد برافراشته و خودنمایی می کند .
اینجا کاخی است که ستون هایش با ایثار استوار شده، هر چند مصالح ظاهری اش چوب و حلب و تسمه است .
اینجا قرارگاه عشق و دلدادگی، سرسرای عاشق و معشوق و پناهگاه طالب و مطلوب است .
اینجا گوشه ای از قطعه 24 شهدای گلزار بهشت زهرا (س) در شهر 424 هکتاری خیل لب فروبستگان تهران است . اینجا مأمن « ننه علی » (مادر شهید قربانعلی درخشانی مهماندوست) است که بیش از بیست و نه سال قدمت دارد . خیلی قدیمی نیست، اما بدون شک یکی از اماکن تاریخی فراموش شده نسلی است که دو جنگ (داخلی و خارجی ) را یا دیده و در آن حضور داشته یا اینکه برایش روایت کرده اند
اینجا پایگاه ایمان و قرب الی الله است، اینجا معبد فرشتگان الهی است که صف در صف به طواف « ننه علی » و قلب چون آیینه اش مأمورند .
اینجا دِیری است که خدا در آن تجلی دارد و صومعه دارش پیرزنی 90 - 80 ساله است و بر خلاف تصور دور افتادگان وادی هجران ؛ حافظه ای شگفت انگیز دارد و در عین بیسوادی، کتاب خدا را از حفظ است .
اینجا کعبه دلدادگان محضر عشق است . اینجا خانه « ننه علی » است .... اینجا مراد می دهد اگر بطلبی و شفا می بخشد اگر التماس دعا داشته باشی .
اینجا زیارتگاه دلسوختگانی است که تحفه شان بارانی از اشک است و کالای شان، دلی شکسته که به رایگان می بخشند .
اینجا قطعه ای از خاک است که با ملکوت پیوند خورده، مسافرانش ملائکه و مراجعانش خون دل خوردگانی هستند که شب شکنی کرده اند و روز را و آفتاب را انتظار می کشند .

اینجا ستاد حفاظت از حاکمیت ملی و اقتدار نظام است . اینجا مرکز ثقل وفاداری و خدمت به مردم است؛ بی تظاهر و نیرنگ، مردم فریبی و تزویر .
اینجا خدایگان ریز و درشت به زانو در می آیند، می شکنند و فرو می ریزند .
اینجا بیت الله است . اینجا دعا مستجاب می شود و حاجت روا . اینجا دریا - دریا صفا موج می زند و دشت اندر دشت مخمل سبز و زیبای محبت و مهرورزی گسترده است، طاقه - طاقه تا امتداد بی نهایت مهربانی و رحمت .
ایتجا گلزار کرامت است، گلستان معرفت .اینجا سبد - سبد برکت موجود است و زنبیل - زنبیل سخاوت بی منت . اینجا کولاک عاطفه است و قربانگاه هوی و هوس ها و تمنا های خاکی پَست و پَلَشت .
اینجا پُست و پارتی و پول، واژه هایی غریب و بی مصرف و از سکه افتاده است . اینجا آلونک « ننه علی » دروازه بهشت و سرپُل جاودانگی است .
اینجا بهانه ها رنگ باخته و پوچ و بی معنی است . اینجا دیار دلباختگان حق و حقیقت است و مملکت آرزومندان شهد شهادت .
اینجا خدا - خدایی می کند و فرشتگان پر و بال می شویند در زمزم جاری کوثر . اینجا نشانگاه آدمیت و خلوتگاه بشریت و دانشگاه انسانیت محض است .
اینجا خاک خداست، پر از بوی عطر یاس فاطمه (س) و خط خون پاک حسین (ع) . اینجا منزلگاه غروب عاشورای زینب (س) است و خیمه گاه تجلی آزادگی .
اینجا خودِ خودِ « عرش الهی » است، گسترده و بی انتها . اینجا آلونک « ننه علی » است !
بخش فرهنگ پایداری تبیان
منبع :
خبرگزاری فارسادامه مطلب...
خواب یک رزمنده در میدان جنگ /عکس
در روزهای داغ و آفتابی جنگ ، در جبهه های گرم جنوب و روی خاک های تفدیده خوزستان ، بعد از نبردی جانانه ، هیچ چیز دلچسب تر از آرامشی هرچند کوتاه ، در زیر سایه ای نسبتاً خنک نیست.

در روزهای داغ و آفتابی جنگ ، در جبهه های گرم جنوب و روی خاک های تفدیده خوزستان ، بعد از نبردی جانانه ، هیچ چیز دل چسب تر از آرامشی هرچند کوتاه ، در زیر سایه ای نسبتاً خنک نیست.
گوارای وجودت بسیجی!

منبع :
مشرق نیوزرفتار عجیب یک شهید با دزد
ابراهیم هادی قسمت دوم :
آنچه پیش روی شماست قسمت دوم از خاطرات شهید ابراهیم هادی است.
این شهید بزرگوار یک ورزشکار قوی بوده ولی اخلاق خوبی که داشته باعث شده خیلی ها شیفته ی او گردند. تا جایی که خدا هم خریدار او شد و به درجه رفیع شهادت نائل گشت.
روحش شاد و یادش گرامی

پلاستیک به جای ساک ورزشی:
حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.
ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.
ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.
البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.
کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده
دزد خوش شانس:
عصر یک روز وقتی خواهر وشوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است.
ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو!
همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد.

کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده.
ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند.
صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند.
ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه.
یکی دیگه از رفتارهای عجیب ابراهیم این بود که داشتیم با موتور می رفتیم که موتور سواری جلوی ما پیچید وبا اینکه مقصر بود ،هو کرد و بی احترامی .من دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی ای که داره پائین بیاید و جوابش را بدهد.ولی ابراهیم با آن لبخندی که به لب داشت در جواب عمل او گفت: سلام. خسته نباشید.
موتور سوار عصبانی یکدفعه جاخورد ... .
فرآوری و تلخیص: علی اصغر معبادی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
روزی که من شهردار شدم !
من اعتراض کردم و پای زخمیام را که چند روز قبل در عملیات تیر خورده بود، بهانه کردم. به شوخی گفتم:
- ببینید، من جانباز اسلام هستم، پس نباید شهردار وایسم.
سعید که جوانی مؤمن، آرام و متین بود، لبخندی زد و گفت:
- عیبی نداره. آقا جان تو قبول کن شهردار باشی، همهی کارها با من. تو اصلاً کار نکن. فقط نذار نظم و نوبت شهرداری به هم بخوره.من هم که از خدا میخواستم، قبول کردم. کور از خدا چی میخواد؟ یک عینک دودی!

هر روز دو نفر وظیفهی شستن ظرفها و درست کردن چای را به عهده داشتند که بین بچهها به "شهردار" یا "خادم الحسین" معروف بودند. بعضیها به شوخی نام شان را گذاشته بودند "گارسون الحسین".
قرار شد بعد یکی دو هفتهای که در خط مقدم ارتفاعات قلاویزان مهران مستقر بودیم، برای استراحت به عقب خط برویم؛ رفتیم به مقر فرماندهی نیروهای حزب بعث در قلاویزان. محلی که سنگرهای بتونی سرپوشیده و محکمی داشت. از خط مقدم تا آنجا ده دقیقه راه بود که باید پیاده و از داخل کانال طی میکردیم. دشمن آنجا را نه با خمپاره 60 که با 120 میکوبید. همراه حاج آقا "سعید مصفا"، "حسن زینعلی" و "جواد گنجی" (جواد گنجی متولد 1339 جمعه 26 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید.) داخل سنگر تدارکات گروهان جای گرفتیم. بچهها هم در سنگر بتونی بزرگی که کنارمان بود مستقر شدند.
"سیدحمید قریشی" از بچههای گروهان، کمی لکنت زبان داشت. وقتی او را در سنگر دیدم، پرسیدم از "سعید دلخوانی" خبری دارد یا نه. او که هیجانی شده بود، گفت:
- سعید؟ دستش تی تی تی تی تی تیر خورده.
که خندهام گرفت و گفتم:
- اووه ... سعید این همه تیر خورده؟!
خودش هم خندهاش گرفت.
هر روز دو نفر وظیفهی شستن ظرفها و درست کردن چای را به عهده داشتند که بین بچهها به "شهردار" یا "خادم الحسین" معروف بودند. بعضیها به شوخی نام شان را گذاشته بودند "گارسون الحسین".
آن روز یک شنبه 29 تیر ماه 1365، نام من همراه "سعید رادان جبلی" (از بچههای خیابان غیاثی – شهید آیت الله سعیدی – میدان خراسان تهران) بهعنوان شهردار خوانده شد که من اعتراض کردم و پای زخمیام را که چند روز قبل در عملیات تیر خورده بود، بهانه کردم. به شوخی گفتم:
- ببینید، من جانباز اسلام هستم، پس نباید شهردار وایسم.
سعید که جوانی مؤمن، آرام و متین بود، لبخندی زد و گفت:
- عیبی نداره. آقا جان تو قبول کن شهردار باشی، همهی کارها با من. تو اصلاً کار نکن. فقط نذار نظم و نوبت شهرداری به هم بخوره.
من که شوکه شده بودم، سر جایم کپ کردم. بچهها دویدند بالای سرش. من ولی وحشتزده و مبهوت، حتی جرأت نکردم بروم بالای سرش. میترسیدم با آن چشمان ریزشدهی لحظات آخرش، سینهام را بدرد. با خودم میگفتم: اگه من رفته بودم، اون الان داشت برای بچهها قرآن میخوند. اگه من رفته بودم ...
من هم که از خدا میخواستم، قبول کردم. کور از خدا چی میخواد؟ یک عینک دودی!
چیزی به غروب نمانده بود که سعید با آن ادب و اخلاق قشنگش، گفت:
- آقا حمید، شما برو کتری رو آب کن، بذار روی آتیش جوش بیاد، تا واسه بچهها چایی درست کنیم. آخه من میخوام براشون کلاس قرآن بذارم.
با خنده و به حالت ناز گفتم:
- مگه خودت نگفتی من کاری نکنم؟ پس به من ربطی نداره. من اسمم شهرداره، ولی تو قبول کردی جای منم کار کنی. پس خودت برو سراغ کتری!
و مثل شاهزادههای فاتح، روی پتوهای کنار سنگر لم دادم. سعید بی آنکه عصبانی شود، خندید و گفت:
- باشه آقا جون، خودم میرم. اصلاً میخوام برم وضو بگیرم واسه کلاس قرآن، کتری رو هم آب میکنم.

چشمانش را ریز کرد، خندید، آستینها را بالا زد و از سنگر خارج شد. جلوی تانکر آبی که گونیهای پر از شن اطرافش را گرفته بودند، وضو گرفت و کتری را پر کرد. آن را روی آتشی گذاشت که ساعتی قبل درست کرده بود و به طرف سنگر آمد.
دو یا سه متر مانده بود که داخل سنگر بتونی شود. ناگهان سوت خمپارهی 120 و در پی آن انفجاری شدید، نالهی او را در خود خفه کرد. غرش وحشتانگیز خمپاره، همه را میخکوب کرد. هیچکس جز سعید بیرون نبود و معلوم نبود چه بر سرش آمده. خمپاره در نزدیکیاش منفجر شده بود. نالهی سوزناکی میزد. از بدن متلاشی او، پاهایش بیش از همه داغان بودند.
مضمون نالههایش در آخرین نفس، یک کلام بیشتر نبود:
- حسین جان ... حسین جان ...
من که شوکه شده بودم، سر جایم کپ کردم. ...ادامه مطلب...
کنکور در جبهه / عکس
آزمون کنکور مثل عملیات نزدیک بود. یک نفر از قسمت آموزشی ـ عقیدتی رفت و با فرمانده دسته صحبت کرد که میخواهیم اینها را برای امتحان ببریم. فرمانده گفته بود: عملیات هم امتحان است.اگر اینها بروند، غیر از اینکه ممکن است به عملیات نرسند، از نظر امنیت اطلاعاتی هم خروجشان درست نیست
امتحان ، امتحان است . حالا چه کنکور باشد چه امتحان الهی. هر چی هست باید قبول بشی. رد شدن در هر کدومش مصیبت داره. حالا کنکور میشه سالی دیگه هم شرکت کرد اما در امتحان الهی رد شدن یعنی ...
این مطلب براساس خاطرات برادران «عباس احسانفر» و «مجتبی غلامی» درباره شرکت در کنکور پیش از عملیات «کربلای1» است که نظرشما را به آن جلب می کنم:
دو، سه روز به عملیات مانده بود و ما در خط مقدم بودیم. در خط اعلام کردند که هر کس میخواهد کنکور بدهد بیاید. حدود سیزده تا پانزده نفر بودیم که قصد شرکت در کنکور داشتیم. پیش از این که به منطقه بیاییم، ثبتنام کرده بودیم. فکر میکردیم که بعد از جنگ چه طور بجنگیم. این بود که ادامه تحصیل برایمان بوی خدمت و جهاد میداد. ما دوستان، برادران و هموطنمان را دیده بودیم که چطور کشته شدند و جان دادند. نه میتوانستیم بیخیال این دشمن شویم و نه راه و هدف این عزیزان را فراموش کنیم.

حالا هر چند احتمال میدادیم که نمرهمان نمره بالایی نخواهد شد، اما نیت و انگیزهمان تنها یک قبولی ساده و شغل آینده نبود. آزمون کنکور مثل عملیات نزدیک بود. آن زمان قسمت آموزشی ـ عقیدتی، در خصوص تحصیل بچهها هم کار میکرد. یک نفر از آنجا رفت و با فرمانده دسته صحبت کرد که میخواهیم اینها را برای امتحان ببریم. فرمانده گفته بود: عملیات هم امتحان است و اینها داوطلبانه آمدهاند؛ اما اگر اینها بروند، غیر از اینکه ممکن است به عملیات نرسند، از نظر امنیت اطلاعاتی هم خروجشان درست نیست و جای گزینی نیرو هم کار چندان سادهای نیست.
بالاخره با صحبت و اصرار از بچهها قول و تعهد گرفتند که به کسی خبر ندهند که کجا هستیم و میخواهیم چه کار بکنیم. ما هم قول دادیم که قبل از آغاز عملیات، خودمان را برسانیم. قبول کردند که برای کنکور به اندیمشک برویم. چند نفر از بچه ها از شوق عملیات و این که نکند جا بمانند، کلاً کنکور را بیخیال شدند؛ شدیم نه نفر که میخواستیم با یک مینیبوس به اندیمشک برویم.
ساعت ده شب بود که به سه راه چنگوله رسیدیم.دژبان گفت: چون جاده ناامن است، نمیگذاریم بروید. ما قضیه کنکور و زمانش را برایش توضیح دادیم، اما او بدون توجه به اصرار ما گفت: من نمیدانم به من گفتهاند که کسی را نگذاریم برود.
رانندهمان گفت: ...
ادامه مطلب...





